نجات و مرد در چمنزار

نجات :

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود . به قسمتی از ساحل

رسید که هزاران ستاره ی دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و

دختری را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا 

می انداخت . پیرمرد به دختر گفت : دختر کوچولو ! تو که نمی

توانی همه ی این ستاره های دریایی را نجات بدهی . دختر لبخندی زد و

گفت : می دانم ولی این یکی را می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به

دریا انداخت و این یکی ... .

مرد در چمنزار :

 مرد نجوا کرد : خدایا با من صحبت کن ، یک چکاوک آواز خواند

ولی مرد نشنید . پس مرد با صدای بلند گفت : خدایا با من صحبت کن ، آذرخش

در آسمان غرّید ولی مرد متوجه نشد . مرد فریاد زد :خدایا یک معجزه به من

نشان بده ، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید . مرد ناامیدانه گریه کرد و

گفت : خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم ، پس خدا نزد مرد آمد و او را

لمس کرد ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالیکه خدا را درک نکرده بود

از آنجا دور شد !!

/ 0 نظر / 13 بازدید