دانه می کارم تا صبوری بیاموزم ... .

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت ، امّا برای یافتن حقیقت یکی شتاب را

برگزید و دیگری شکیبایی . اوّلی گفت : آدمیزاد در شتاب آفریده شده پس باید

در جستجوی حقیقت دوید . آنگاه دوید و فریاد برآورد : من شکارچی ام ، حقیقت

شکار من است . او راست می گفت زیرا حقیقت غزال تیزپایی بود که از چشمها

می گریخت . امّا هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت دستهایش به خون

آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال

حقیقت بدوزد او را کشته بود . خانه ی باورش مزیّن به سر غزالان مرده بود .

امّا حقیقت غزالی است که نفس می کشد ، این چیزی بود که او نمی دانست .

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود امّا تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و

گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است ، پس من دانه ای می

کارم تا صبوری را بیاموزم ، و دانه ای کاشت ، سالها آبش داد و نورش داد و

عشقش داد . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد ، و غزالان حقیقت خود به

سبزه زار او آمدند . بی بند و    بی تیر و کمان . و آن روز آن مرد مردی که عمری

به شتاب و شکار زیسته بود معنی دانه ، کاشتن و صبوری را فهمید . پس با

دستهای خونی اش دانه ای در خاک کاشت . 

/ 0 نظر / 4 بازدید