داستان نوح پیامبر

قوم نوح (ع) سالهای درازی را به بت پرستی روزگار می گذرانیدند . حاجات خود را از بتها

می خواستند و در پای آنها قربانی می نمودند . در غم و شادی از آنها یاری می طلبیدند و

سلامتی ، بیماری ، شفا و سایر بلایا و مواهب را از وجود ایشان می دانستند . نام بتهای

برگزیده ی شان را ودّ ، سواع ، یعوق و نسر را گذاردند . این آیین جهالت از نسلی به نسل

دیگر رسیده بود و تحوّلی در آن پدید نیامده بود . در این زمان نوح (ع) که مردی وارسته ،

با ایمان ،دارای بیانی قوی ، کلامی رسا و گفتاری روان بود از میان این قوم از جانب پروردگار

عالم به پیامبری برگزیده شد و هادی و راهنمای ایشان گردید . نوح (ع) با بیان شیوا و دلایل

مستحکم مردم را به ترک بت پرستی خواند ، افزود که چگونه آنها بتهای ساخته ی خودشان

را بر خود افضل می دانند و از آنها طلب آمرزش دارند در حالیکه هر لحظه اراده نمایند می توانند

آنها را نابود سازند و دیگری را به جایش به وجود بیاورند . سخنان نوح (ع) در عدّه ای مؤثر

افتاد و پیرو او گردیدند و بت پرستی را رها کرده و به عبادت خداوند یگانه پرداختند . امّا عدّه ای

کوردل که از جهالت بت پرستان سود می بردند و همه ی اموال و زندگیشان از این راه گرد آمده بود

از این پیشامد مضطرب گردیدند و سعی در جلوگیری از اشاعه ی دین حق نمودند و با پیروزی خود

به سوی نوح رفتند و به او گفتند : ای نوح تو فردی از قبیله ی ما هستی و سخنانت برای ما قابل

قبول نیست . چرا که اگر خدای تو می خواست پیامبری برای ما بفرستد از فرشتگانش می فرستاد .

ما از تو نمی توانیم چیزی را بپذیریم . نوح (ع) به آنها گفت : شما در گمراهی زیاده روی کرده اید

و من به شما هشدار می دهم که از عذاب اللهی بترسید . بت پرستان یکصدا به نوح گفتند : نه تو

دروغگویی بیش نیستی اگر چنین نیست چرا ما را به عذاب گرفتار نمی کنی ؟ نوح (ع) گفت : من

کیستم که شما را گرفتار عذاب سازم من از جانب پروردگار مأمورم که شما را از عذاب وی بیمناک

و به رحمت او امیدوار سازم . به این ترتیب نوح (ع) که از قومش قطع امید نموده بود دیگر کاری

به کار آنها نداشت تا اینکه پیامی از بارگاه باریتعالی به او رسید که : ای نوح بر بالای بلندترین

نقطه ی خارج از شهر کشتی بزرگی بساز . نوح (ع) به کمک یاران و پیروانش با جمع آوری وسایل

مورد لزوم به ساختن کشتی همّت گمارد . بت پرستان که از این کار او سخت مبهوت بودند او را به

سُخره می گرفتند و به او و یارانش می خندیدند و او را دیوانه می پنداشتند . وقتی کار ساختن کشتی

به اتمام رسید به نوح (ع) فرمان داده شد که خود و تمام پیروانش داخل کشتی شوند و از هر حیوانی

یک جفت با خود همراه بیاورند تا بقای نسلشان باشد . نوح از همه ی افراد خانواده اش نیز خواست

تا داخل کشتی شوند لکن پسرش کنعان که هنوز پدر را درنیافته و پیرو بت پرستان بود از دخول در

کشتی خودداری نمود . اصرار نوح (ع) هم به جایی نرسید . عاقبت لحظه ی موعود فرا رسید .

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه شد و ریزش باران با شدّت هر چه تمامتر ادامه یافت . شدّت بارش

باران چنان بود که گویی از آسمان و زمین آب می جوشید . بارش باران ساعتها نه بلکه روزها

ادامه یافت و به تدریج بالا و بالاتر آمد . بت پرستان خانه هایشان را رها نموده و بر بالای تپّه ها

پناه گرفتند امّا آنجا نیز ایمن نبودند و مرگ به دنبالشان در حرکت بود . کنعان که گمان می کرد با

گریختن بر بالای تپّه ها از مرگ می تواند بگریزد باز هم به گفتار پدر توجّهی نکرد تا اینکه امواج

کوه پیکر او را در میان خود گرفت . نوح (ع) که تلاش او را در میان امواج خروشان می دید

محبّت پدریش به جوش آمد و از پروردگار خواست تا او را نجات بخشد امّا ندا آمد که : ای نوح

او از خانواده ی تو نیست بلکه او از دشمنان توست و سزای دشمن پلید چیزی جز نابودی نخواهد

بود . بدان و آگاه باش که دوزخ نیز در انتظارش می باشد . درست بیندیش و احساسات خود را

کنترل کن در غیر این صورت تو نیز از ستمکاران خواهی بود . نوح (ع) دریافت و از پیشگاه

باریتعالی طلب استغفار نمود . خداوند نیز توبه ی او را پذیرفت . در این هنگام موج کوه پیکری

کنعان را در میان گرفت و برای همیشه از نظر نوح (ع) ناپدید گردانید . آب چندان بالا آمد که

کشتی را در میان گرفت و آن را به حرکت درآورد و به سوی مقصدی که اراده ی خالق در

آن بود رهسپار ساخت . باران بعد از نابودی بت پرستان کم و کمتر شد و از باریدن باز ایستاد .

زمین بعد از چندین روز آبها را در خود جای داد و کشتی در محل مناسبی متوقف گردید . نوح

(ع) و یارانش از کشتی پیاده شدند و به زراعت و دامداری مشغول گردیدند . بنا به روایتی نوح

(ع) قریب به نهصد و پنجاه سال زندگی کرد و رسالتش را در بین پیروانش تداوم داد و حق را

گسترش بخشید .   

/ 0 نظر / 6 بازدید