تلخند

بعد از عملیات محرم دشمن به خاطر بازپسگیری مناطقی که از دست داده بود

چند بار پاتک کرد که با مقاومت خوب و جانانه بچه ها روبه رو شد و            

عقب نشینی کرد . بعد از اینکه آتش دشمن کمی فروکش کرد بچه ها از این

فرصت استفاده کردند و روبه روی پل زبیدات مشغول استراحت شدند . من هم

به اتفاق یکی از برادرهای آر پی جی زن مشغول استراحت شدم . همینطور که

استراحت می کردم چشمم به آر پی جی اش افتاد.با دیدن آر پی جی    

تصمیم گرفتم که تیراندازی با آن را یاد بگیرم . برای همین به دوستم گفتم :

خیلی دوست دارم با آر پی جی کار کنم و با آن تیراندازی کنم . از او خواستم

کار با آن را به من بیاموزد . ایشان با آنکه خیلی خسته بود قبول کرد . وقتی

نحوه کار با آر پی جی را یاد گرفتم دل تو دلم نبود . برای تمرین تیراندازی کمی

از بچه ها فاصله گرفتیم . با هم دنبال چیزی می گشتیم تا آن را مورد هدف قرار

دهیم . همینطور که می گشتیم چشمم به یک الاغ افتاد .

خندیدم و گفتم : بیا ببین چی پیدا کردم . وقتی ایشان الاغ را دید زد زیر خنده و

گفت : محمّد حسابش را بگذار کف دستش تا این طرف ها پیدایش نشود . من

هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چکاندم . موشک شلیک شد . موشک

نرسیده به الاغ داخل شیار افتاد و منفجر شد . با انفجار موشک آر پی جی

متوجه شدم یک عده از نیروهای عراقی پا به فرار گذاشتند . با دیدن نیروهای

عراقی فهمیدم که آنها قصد غافلگیر کردن بچه ها را داشتند که به خواست

خداوند الاغ نقشه های آنان را برملا کرد .

/ 0 نظر / 7 بازدید